هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند. اگر چه خواند ن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد.
* * * شهید سید مرتضی آوینی * * *
جبهه و جنگ - معارف اسلامی |
||
...
|
![]() ![]() نوشته شده در تاریخ جمعه 88/6/20
توسط ایران
هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند. اگر چه خواند ن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد. * * * شهید سید مرتضی آوینی * * *
نوشته شده در تاریخ شنبه 88/6/7
توسط ایران
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد شهید سید مرتضی آوینی نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
رسیدیم دو کوهه. نصفه شب بود. گفتم:«من و حاجی شام نخوردیم ها.»رفتند و دو بشقاب برنج آوردند و دو تا تُن ماهی. حاجی گفت:«بچه ها چی خوردند؟»
- گفتند: «از همین.» - گفت:« راستشو بگید.» - گفتند:« همین، فقط تُن را فردا می خورند.» حاجی قاشق را گذاشت توی بشقاب و گفت ما هم فردا می خوریم. نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی سنگرها جیره پخش می کرد. بچه ها هم با او شوخی می کردند:
- اخوی دیر اومدی. - برادر می خوای بکشیمون از گشنگی؟ - عزیز جان! حالا اول می ری سنگر فرماندهی برای خود شیرینی؟ گونی بزرگ بود و سر آن بنده خدا پایین.کارش که تمام شد. گونی را که زمین گذاشت همه شناختنش. کاوه (محمود کاوه)، فرمانده لشکر بود. هرکس در مورد فواید میوهها چیزی میگفت، اما من چیزی بلد نبودم. برای اینکه در جمع کم نیاورم، گفتم: «سیب، سیب با بقیهی میوهها توفیر دارد. شنیدهام هرکس صبح ناشتا یک سیب بخورد ظهر بعد از غذا یکی و آخر شب قبل از خواب هم یکی» همه به من نگاه میکردند، مانده بودم بقیهاش را چه بگویم، دل را زدم به دریا و ادامه دادم: «آن وقت ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت، سه تا سیب خورده است، تصورش را بکنید».
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
اوضاع تدارکات بدجوری به هم ریخته بود.
آه در بساط نداشتیم و پاسخ مسئولان بالاتر، همیشه بردباری، امید به فردا و توکل بود. فرماندهی مقر ما آدم اهل شوخی و مزاحی بود.
یک روز گفت: «میخواهم به عنوان گزارش کار، سیاههای از اجناس موجود در تدارکات تهیه کنم و برای مقامات لشگر بفرستم. طوماری تهیه شد، همه امضا کردیم.
شرح بعضی اقلام چنین بود: «نخود چهار عدد، لوبیا پنج عدد، روغن نباتی جامد یک گرم، برنج دمسیاه فرد اعلا دو مثقال، و به همین ترتیب تا آخر.» بعضی از بچهها در محل امضا یا اثر انگشت خود گوشه و کنایههایی نوشته و طرح و تصویرهای زیبایی کشیده بودند و طومار به یادماندنی شد.
ماموریت ما تمام شد. همه آمده بودند جز «بخشی». بچه خیلی شوخی بود.
همه پکر بودیم. اگر بود همه مان را الان می خنداند. دیدم دو نفر یک برانکارد دست گرفته اند و دارند می آیند. یک غواص هم روی برانکارد بود. شک نکردیم که خودش است. فکر کردیم جسدش را آورده اند. تا به ما رسیدند یک دفعه «بخشی» سر امدادگر داد زد:«نگهدار!» کلی طول کشید تا از دل امدادگرها در بیاوریم و بفرستیم شان بروند. نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
توی نماز جماعت یکی از بچه ها وسط گریه توی قنوت یک دفعه با صدای بلند گفت:
- «ا...ی ...خد...ا!» - بعد از نماز همه برگشتند و نگاهش کردند. تا مدتها هر وقت می دیدیمش داد می زدیم:« چطوری ای خدا!» - او هم می گفت:«چه غلطی کردیم ها! بابا ولم کنید، با خدا بودم، با شما که نبودم.» نوشته شده در تاریخ دوشنبه 88/4/8
توسط ایران
توی لشکر امام حسین (ع) بودم که خبر آوردند بابام هم آمده. دو هفته بعد هم دو تا داداش ها. فقط مانده بود ننه مان. یک جلسه خانوادگی گذاشتیم. تصمیم گرفتیم او را هم بیاوریم اهواز تنها نباشد. همین هم شد. می گفتند خانوادگی رفته اند جبهه.
|
بازدید دیروز: 53 کل بازدیدها: 7549890 |
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] |