جوک های بامزه -11 - معارف اسلامی
 
...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 87/2/22 توسط ایران

منجمان ماهر
جوحی گفت:«من و مادرم هر دو منجّم ماهریم. که در حکم ما خطا واقع نمیشود.:
گفتند:«این بزرگ ادعایی است از کجا می گویی.»
گفت:«از آنجا که چون ابری پیدا شود، من گویم باران نخواهد آمد و مادرم می گوید خواهد آمد، البته یا آن شود که من می گویم یا آن شود که او گوید.»
توبه فیلسوفان
فیلسوفی از گناهان توبه کرد و همان زمان ریش خود بتراشید.
گفتند:«چرا چنین کردی؟» گفت:«از برای آنکه در معصیت روییده بود.»
درویش  و خواجه
درویشی بی سروپا خواجه ای را گفت:«اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه میکنی؟» گفت:«ترا کفن کنم و به گور بسپارم.»
درویش گفت:«امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار.» خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.
چهار پا
مولانا ذکرالدین از احولی پرسید:«راست است که شما یکی را دوتا می بینید؟» گفت:«آری چنانچه تو را چهارپا می بینم.»
شمردن عاقلان و دیوانگان
بهلول بغدادی وقتی در بصره بود، او را گفتند:«دیوانگان بصره را بشمار» گفت:«آن خود از شماره بیرونست، اما اگر گویید که عاقلان را بشمار ایشان معدودی چند بیش نیستند.»
شاعر و جامی
شاعری پیش جامی غزلی بخواند و گفت:«می خواهم که این غزل را به دروازه های شهر آویزند تا شهرت کند.»
جامی گفت:«مردم چه می دانند که آن شعر توست، مگر تو را پهلوی شعرت بیاویزند!.»
خوردن خرما
دیوانه ای را در بصره دیدند که خرما را با دانه می خورد.گفتند:«چرا چنین می کنی؟»
گفت:«خرمافروش، خرما را با هسته به من فروخته است.»
دروازه وصال
ریحانه مجنونه از مجنونات بود و همیشه در گورستان اقامت کردی و هرگز روی به عمارت نیاوردی. از او سؤال کردند که همه عمر در گورستان میباشی جهت آن چیست؟
گفت:«بر در دروازه وصال نشسته ام و انتظار آن می برم تا کی این در باز شود.»
دادن زر
توانگری حکیمی را گفت:«صددینار زر دارم و می خواهم به تو دهم، مصلحت چون می بینی؟»
گفت:«اگر بدهی ترا بهتر و اگر ندهی مرا بهتر». یعنی اگر بدهی منّتی بر من داری و اگر ندهی از بار منت تو خلاص باشم.
بهلول و مرد بدخو
آورده اند که مردی زشت و بداخلاق به بهلول گفت:«خیلی میل دارم که شیطان را ببینم.»
بهلول گفت:«اگر آینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن شیطان را خواهی دید.»
بخیل و انگشتر
شخصی بخیلی را گفت:«خاتم خود را به من بده تا هرگاه نظرم بر آن افتد یاد تو کنم و بدین وسیله دائم در یاد من باشی.»
بخیل گفت:«هرگاه خواهی که مرا یاد کنی براندیش که وقتی انگشتری از فلان خواستم و به من نداد.»
پسر یا دختر
طلحک را خدایتعالی فرزندی داد، سلطان پرسید که فرزند تو پسر است یا دختر؟ گفت:«از فقیران چه آید غیر پسری یا دختری؟» سلطان گفت:«ای مردک از فقیران پسر آید یا دختر، از بزرگان چه آید؟»
مردک گفت:«بدفعلی، ظالمی، ناسازی، خانه براندازی.»
دو طعام
پزشکی مردی را دید که دوغذا با هم می خورد گفت:«این دو غذا با هم نمی سازند.» روز دیگر شنید که آن مرد بیمار شده بر بالین او آمد و گفت:«ترا نگفتم این دوغذا با هم نمی سازند؟»
مرد گفت:«حالا که با هم ساخته اند تا مرا از میان بردارند.»



.: Designed By Night-Skin.com :.


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 174
کل بازدیدها: 7550330

[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]