لبخند بزن - معارف اسلامی
 
...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 87/2/8 توسط ایران
مسعود رمال در راه به مجدالدین همایونشاه رسید پرسید : که به چه کاری مشغول هستی ؟
گفت : چیزی نمی کارم که به کار آید .
مسعود گفت : پدرت نیز چنین بود ،چیزی نکا شت که به کار آید . ع – زاکانی

اولی : به به آقا هوشنگ خان شما هنوز زنده اید؟ هوشنگ خان : بله . مگر قرار بود مرده باشم ؟ اولی : من این طور خیال می کردم چون دیروز خانمتان از شما تعریف می کرد .

شخصی بود که به هر حمام که در رفتی چون بیرون آمدی حمامی را بگرفتی که تو رختی از آن من را دزدیده ای . بجائی رسید که او را در هیچ حمامی راه نمی دادند . بناچار روزی به حمامی رفته و چند نفر را گواه گرفت که هیچ شعبده نکند و هر داد و فریادی که کند ، بیهوده و دروغ باشد و چون به حمام داخل شد ، صا حب حمام تمامی جامه او را به خانه خود فرستاد . آن شخص از حمام بیرون آمد و لباس های خود را ندید ، ترکش (تیردان) و غلاف خنجر را برهنه در میان بست و گفت : ای مسلمانان من دعوی نمی توانم کرد . اما از این حمامی بپرسید که من مسکین چنین به حمام او آمدم ؟ ع - زاکانی


.: Designed By Night-Skin.com :.


بازدید امروز: 85
بازدید دیروز: 174
کل بازدیدها: 7550374

[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]