جوکهای بامزه - 5 - معارف اسلامی
 
...
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 87/2/5 توسط ایران

دختر و پسری که با هم نامزد بودن توی پارک راه می رفتند. پسر به دختر گفت عزیزم اگر این درخت کاج می توانست حرف بزند، درباره ما چه می گفت؟

دختر: می گفت من کاج نیستم، بلوطم!

 

 دو سگ که برای اولین بار به شهر آمده بودند، چشمشان به پارکومتر افتاد. یکی به دیگری گفت: واقعا شرم آور است، اینجا برای توالت رفتن هم باید پول بپردازیم!

 

فرق یک کاکتوس را با وان حمام می دانی؟ نه؟ پس یک بار روی آن بنشین!

 

روز قیامت فرشته مامور مردای زن ذلیل میگه مردای زن ذلیل برن اون طرف وایستن بقیه این طرف. همه مردا می رن تو قسمت زن ذلیل ها وای میستن به جز یک نفر. فرشته هیجان زده می شه کلی اون مرد رو تشویق می کنه و بعد ازش می پرسه: تو چرا نرفتی اون طرف؟ آقاهه می گه: ما این کلاه ها تو سرمون نمیره. زنم گفته همین جا وایسا جُم نخور تا من برگردم.

 

فرق یخمک و آتروپات چیست؟ یخمک خوشمزه‌تر است!

 

دو نفر میرن یک رستوران کلاس بالا، ‌دو تا کوکا سفارش میدند‌، بعد هم یکی یک ساندویچ از کیفشون درمیارند، ‌شروع می کنند به خوردن. گارسونه میاد میگه: ‌ببخشید،‌شما نمی تونید اینجا ساندویچ خودتونو بخورید. دو نفر یک نگاهی به هم می کنند، ‌ساندویچاشونو باهم عوض می کنند!!

 جورج  در و پنجره ساز بوده می ره خواستگاری ازش می پرسن چه کاره ای می گه من ویندوز نصب می کنم.

 وقتی یه سیب گاز می زنی و یه کرم درسته می بینی ناراحت نشو. اون موقعی ناراحت شو که سیبو گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی.

 جورج  عینک دودی می زنه می ره بیرون. پسرشو می بینه محکم می زنه زیر گوشش می گه این موقع شب بیرون چی کار می کردی؟ بچش می گه بابا شب نیست عینکتو بردار. جورج  عینکشو بر می داره. دوباره میزنه زیر گوش پسره. پسره می گه چرا می زنی؟ میگه از دیشب تا حالا اینجا چی کار می کردی؟

 جورج  پرتقال پوست می کنده، هی خدا خدا می کرده موز باشه.

 

جورج  دست می کنه تو دماغش. یکی می بینتش می گه تو اون یکی سوراخه. غضی می گه: نه من می خوام از پشت سر غافلگیرش کنم.

 

جورج  از بچه‌اش می پرسه چند سالته؟ می گه 13. جورج میگه من هم سن و سال تو که بودم 16-17 سالم بود.



.: Designed By Night-Skin.com :.


بازدید امروز: 60
بازدید دیروز: 174
کل بازدیدها: 7550349

[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]